اصلا باورم نمیشد که یه روزی از نزدیک ببینمش.حتی توی خواب هم نمیدیدم که یه صبح پاییزی بتونم ببینمش.
کلی حرف آماده کرده بودم واسه گفتن ولی وقتی دیدمش همشون از ذهنم پاک شدن.دلم میخواست بشینم و ساعتها توی چشمای پاک و معصومش نگاه کنم.ولی خجالت میکشیدم!وقتی دستشو جلو آورد تا دستمو بگیره قلبم به تپش افتاد.دستش که توی دستم بود حس کردم تمام دنیا الان توی دستامه.کنارش نشستن حال عجیبی داشت.پر از آرامش و عشق...
اما حیف انگار عقربه های ساعت مسابقه دو گذاشته بودن.هرچی بیشتر دلم میخواست پیشش بمونم زمان برخلاف میل من سریع گذشت.جای اولین یادگاریش روی صورتم هنوز هست.کاش زمان در دستم بود تا میتونستم ساعتها با عشقم بدون توجه به دنیا عشق بازی کنیم ولی حیف
.%5B1%5D.jpg)

نظرات شما عزیزان:
|